بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت چهل و هشتم :
نگاهِ لاله را سایهوار به دنبالِ خود کشید که مشخص بود مات مانده و سر درنمیآورد چرا پدرش هربار از حرف زدن در این رابطه امتناع میکرد. فکرش مشغول شد و ابروانِ باریکش را که درهم کشید، سایهی نگاهش فقط تا ورود به راهرو پابهپای رامین رفت. بعد هم دست به سینه شد و صندلی تکیه داد. حبابِ ابهاماتِ ذهنش را فقط سوزنِ حقیقت میتوانست نابود کند که آن هم به لطفِ پدرش گمگشتهی انبارِ کاه بود. چنانک
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
پسرم.. همینجوری که گذشت دید نوا داره ازش دور و دورتر میشه💔
۱ هفته پیشمهدیه
0مشکل تو معصومه، بی مشکل بودنته✨ شاید انقد همه چی مرتب و قشنگه که انگار عادت نداریم✨ ولی چیزی که بهش مطمئنم اینه که لیاقت بالانس میلیونی شدنه، حیفه این داستان دیده نشه، حیفه صدای این قلم شنیده نشه؛ من مطمئنم یه روز بالاخره به حقت میرسی و همه میفهمن بهترینی✨🤝🏻💛
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
من الان از دست میرم😭✨
۱ هفته پیشمهدیه
0وای ولی دیدین چیشد؟ قلم مثل طلا کلمات و نوشت که انقد متن اکلیلی شد✨ طوری غم و درد نوافظ به جونم منتقل شد که الان نیازمند بغلیم تا هی زار بزنم به حال این دوتا بچه💔✨ چطور میتونم اینهمه زیبایی رو توی یه قلم تعریف کنم؟ غم، عشق، درد، همه یجا جمع شدن تا با این هنری نوشتنت اشکمونو دربیارن💔✨
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
نوافظِ عزیزم💔✨ قشنگِ خوشانرژیِ من و ببین آخه، نمیگی برات غش میکنم؟😭✨
۱ هفته پیشمهدیه
0ولی ترنج خیلی گناه داشت برای اینهمه سختی💔 اون از زندگیش با باباش، بعدم شوهر چلغوزش، حالام رامین، همچین حرف از مسافرخونه که زد قلبم براش ترک برداشت💔 خانوادش که دنبالش نبودن بودن؟ جایی برای افراد بی پناه مثل ترنج نبود که بره؟ این زن خیلی مظلومه💔🍃
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
خیلی حتی.. خانوادهاش که.. به اون بابا نمیاد بیفته دنبال دخترش، بیفته هم پیداش نمیکنه؛ جایی هم این شکلی باشه ترنج بیچاره شناخت نداره که بره اونجا، مجبوره آوارگی و به جون بخره💔
۱ هفته پیشمهدیه
0تو رو خدا ترنج بچآ رو به کی هم میسپاره! محبوبه! اگه به خود رامین میسپرد به مراتب خیالم خیلی راحت تر بود😒😂🍃
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
مردم😂😂😂
۱ هفته پیشمهدیه
0اون «شب آخری» یه استرسی به من داد که واقعا باید بدونی وقتی منی که سر کنکور خوابیدم حرف از استرس میزنم یعنی چی🍃 الان جای کات دادن به پارت نبود چون لازمه من بدونم بعدش چی میشهه ولی اینکه تا سه شنبه دیگه پارت نداریم واقعا داره وادارم میکنه جیغ بزنم🍃
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
واقعا حق داری، اون اتفاقا خیلی مهمه، چون اصل ماجرا از پارت بعده🍃
۱ هفته پیشمهدیه
0مودم به محبوبه لبخند ناامید ریچل فرندزه که به استیکرش آشنایی مصی🤝🏻 زن برو کنار بذار طوفان بیاد این ترنج و با خودت ازین عمارت ببره که میخوام پشت سرش سقفش آوار شه سر خودتو رامین بجز بچآی عزیزِ دلم مخصوصا برزین✨
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وااای😂😂
۱ هفته پیشمهدیه
0بزمجه ایستاده ترنج و دید میزنه و تو دلش یکی داره میگه گول گولو شولوب لولو😒😂 خجالت بکش کودن، همش یه ساله زنت مرده، بهار راحت شد از *** خلاص شد حالا نوبت ترنجه؟ اصن دقت کردی؟ هر زنی پاش به زندگی رامین وا شد خودش کله پا شد، اون از بهار بعدم ترنج، مصی بهتره برای حفظ بقای خانومیای بالانس رامین بپره🤝🏻
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
واقعاها؛ ولی خب کارم گیرشه نمیتونم فعلا از شرش خلاص شم🙄😂
۱ هفته پیشمهدیه
0وای وای وای دیگه نمیتونم رامین و تحملش کنم، باور کن اگه وا کردن پارت و به حلق تشبیه کنم حضور رامین مث کاکتوس تو حلق آدمه🌵 تو چرا نمیمیری رامین؟ بیا یبار امتحانی بمیر اگه بد بود دیگه نمیر!🤝🏻🌵 قول میدم اونقدرام بد نیست، به این فکن برا اولین بار یه لطفی به بقیه میرسونی با کم کردن ***🤝🏻🌵
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
چه زود به این درجه رسیدی ها🙄😂
۱ هفته پیشمهدیه
0حافظ با انتقامی که اومد از رامین بگیره، گذشته از اینکه اندازه گوشه کردن ناخن انگشت کوچیک پا واسه رامین مهم نبود، جدا از اینکه خودشو از بین برد و نابود کرد، به بدترین شکل ممکن ضربه ای به نوای بیچاره زد که رسما همه چیزشو باخته، من از همین فرصت استفاده میکنم به نوای عزیزم پیشنهاد بدم..
۱ هفته پیشمهدیه
0اگر حافظ ندانست قدر لیلی و گر رفتار وی گندید خیلی، برو چشمی بچرخان آن حوالی، بگو برزین که دیدی شکر الهی😂🤝🏻 بخدا من باید برم شاعر بشمم، خودتم میدونی استعدادای شاعری من دیگه داره خاک میخوره، هرچه زودتر باید یه دیوان بنویسم😂🤝🏻
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وااای عاشق شعراتم یعنی😂😂 ولی خب عشقم متاسفانه برای برزین بیست سال دیره نوا دیگه انتخابش و کرده😔😂
۱ هفته پیشمهدیه
0واقعا از دست حافظ حرصیم که نیومد همون اول همه چیو به نوا بگه، الان پشیمونی چه ارزشی داره؟ نه رها زنده میشه، نه این حجم خرابه بینتون با نوا درست میشه، مثل بچه آدم میومد ماجرا رو به نوا می گفت.. اون که همه جوره کنارش بود، بازم کنارش میموند..
۱ هفته پیشمهدیه
0حتی بیشتر از همیشه کنارش میموند و همه جوره هم کمکش میکرد نوا تمام قد جلوی رامین می ایستاد، حافظ بدترین راه ممکن و انتخاب کرد.. درست مسیر رامین و رفت، بنابراین تا صدسالم که پشیمون باشی حافظ.. هرچند بدبختی، ولی گندیه که خودت زدی که به هیچیم فکر نکردی🤝🏻
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
درسته؛ نوا واقعا پاش می موند، چون اصولا شخصیتی نداره که راحت بتونه از کنار جنایت رد بشه حالا طرفش هرکی هم باشه.
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
درستش واقعا همین بود، باید میگفت که کار به اینجا نکشه، نباید انقدر سریع از رو کینه و انتقام عمل میکرد.
۱ هفته پیشمهدیه
0این دختر برای اینکه همچین بلایی سرش بیاد زیادی معصوم بود، زیادی به عشق خوشبین بود، انگار انقد خوشبخت شده بود که الان نمیتونه باور کنه اون خوشبختی یجوری نابود شده که حسش یچیزی بدتر از بدبختیه💔 و این تقصیر کیه؟ بله.. درسته.. خودشه.. حافظ!
۱ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
آره واقعا، بعد از اون همه لحظهها و خاطراتِ خوش رسیدن به این نقطه براش عین کابوسه.
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مهدیه
0نمیتونم با کلمه بیان کنم چقد دلم برای برزین سوخت💔 نمیتونمم به نوا خرده بگیرم، بچه ست، درک آنچنانی از نیاز و تنهایی برزین نداره، حافظ و داره سرگرمه و تازه حالش داره خوب میشه که بگردمش فسقلی برا ترنجم ناراحته🥺 ولی خب.. برزین هم فقط نوا رو داشت💔 الان دیگه تنهای تنها مونده💔